|
هیچ چیز خوب یا بد یا زیبا یا زشت نیست بلکه خنثی است...پس نظرتون رو فقط برای خودتون نگه دارید !
|
وقتی بالاخره قراره دلا بشی و از ترست زنگ بزنی برو بچه هاتون بیان تا شاید اونا بتونن کاری واسه ی توی بدبخت انجام بدن ؟؟
واقعا اینقدر بدبختی ؟؟؟ یعنی واقعا هیچی نداری که سرگرمت کنه تا نذاره سرگرمی دیگران بشی ؟؟؟
تو کم داری عزیزم ... اگر بخوای از نظر فنی دقیق حساب کنی میبینی که هممون کم داریم ...
بیا پولامونو بذاریم رو هم ... هم تو که خوردی ... هم منی که زدم ... پولامونو بذاریم رو هم بریم پیش یه روان شناس ... تا که دیگه نه کسی مجبورت کنه بخوری نه دیگه کسی رو مجبور کنم بخوره !!
چقدر همراته ؟؟؟
البته شاید هم توطئه ی آمریکاست ... کی میدونه ؟
ولی من فکر کنم این روزا تنهایی مده ... یه افه اس که مثلا طرف ناراحت باشه ... غم داشته باشه ...
آقا خواهش میکنم کار مارو دیگه خز نکنین ... حتی تنهایی و غم هم ارزش و احترام داره ... من برام سخته با تحمل این همه تنهایی و غم با اونی که میاد ادعای تنهایی میکنه که مثلا ژشت خاصی داشته باشه یکی دیده بشم ... سخته والا !!!!
تا اونجایی که من خوندم صادق هدایت خودشو یک آدم بسیار تنهای غمگین و منزوی معرفی کرده که با دیدن یک توهم و دیدن یک دختر زیبا عاشق اون میشه ولی میفهمه که این فقط یک توهم بوده ... مدتی میگذره که دختره ناگهان میاد دم در خونه ی آقای هدایت و بدون اینکه چیزی بگه همینجوری سرش رو میندازه میره تو و میره روی تخت خواب و میخوابه ... آقای هدایت هم که پشماش ریخته بوده از این قضیه میره نزدیکش که ببینه داره خواب میبینه یا نه حقیقته که میره نزدیکش و میبینه که اون دختر مثل یخ سرده ... مثل جنازه و لخت میشه میره کنار دختر میخوابه که دختر رو گرم کنه ولی میبینه که فایده ای نداره و میفهمه که دختره واقعا مرده !!!
چون نمیخواست چشم کس دیگه ای به این دختر ( به قولش این فرشته ) بیوفته جنازه ی دختر رو تیکه تیکه میکنه و میذاره توی یه چمدون و خلاصه میبره که جای دور و خاکش میکنه ... من تا اینجا خوندم ... نوسنده قشنگ نوشته ولی چیزی که نوشته رو فکر نمیکنم از نظر هر کسی قشنگ به نظر بیاد ...
ولی دمش گرم ... ایول ... قلم و لحن خوبی داره توی کتاب !!!
سرم خیلی شلوغه ... مشغول بیکاری ... خیال پردازی و دست و پا زدن در منجلاب حقیقت !!!
ولی من همیشه عقیده داشتم باید خیالات رو به حقیقت تحمیل کرد ...
خب این روزا هم تقریبا مشغول همین کارم ... ولی ظاهرش که نشون نمیده !!!
خب بیاین صادق باشیم با هم ... بیننده ی احتمالی این وبلاگ وقتی میاد تو وبلاگ و همچین چرت و پرت ها رو میبینه میگه : خب ... به من چه ؟؟؟
راست میگه خب ... من خودمم با وبلاگ هایی که میان میشینن روزمره مینویسن رابطه ی خوبی ندارم !!!!
ولی باید بگم شما باز هم باید تحمل کنین ... هنوز تا تغییرات کمی راه هست ...
وبلاگ رو حال میکنین خدایی ؟؟؟ دیگه کر کر خنده شده این وبلاگ !!!!
میام یه سک سک میکنم و میرم ... و بعد تازه جالب تر از این اینه که توقع دارم این وبلاگ پر از بازدید کننده هم باشه !!!!
البته بهتون قول میدم یه روز این وبلاگ کارش میگیره ... شاید من و شما دیگه عمرمون نرسه ولی نوه هامون که میبینن ... نه ؟؟؟
ولی خدا وکیلی همتون قبول دارین که این وبلاگ بهترین وبلاگ بلاگفاست...مگه نه ؟؟؟
راستی یه سوال ... سیگارمو میخوام عوض کنم ... چی پیشنهاد میکنین ؟؟؟
خب عیبی نداره ... خوبه که وقتی میرم توالت یه مشت چرند هست که بخونم تا کارم تموم شه !!!
وبلاگی که بازدید زیادی نداره و من هنوز نتونستم موضوع جالبی براش انتخاب کنم ...
تو این سه سال اتفاقات زیادی افتاد ... ولی بیشترشون بد بودن ... روزهای بد زیادی داشتیم ...
تو این سه سال خاطرات بر امید ها برتری داشتن ... و این معنی پیری رو میده و اصلا جالب نیست !
به هر حال امید وارم که روز های بهتری بیاد !!!!